بسی مؤمن که در جستجوی دانش از خانه اش بیرون شد و جز آمرزیده بازنگشت [امام علی علیه السلام]
   1   2      >
جمعه 14 تیر 1387 , ساعت 11:50 صبح

حالا که قرار است بی تو ناامید شوم و ضرر کنم و درب و داغان و زندگی نکبت بار نصیبم شود(1)، بر اساس اصول محکم فلسفی و ریاضی باید با تو همه اش معکوس شود.حتی در حد دید کوته بین امثال من که دنیا را با عقل دو دو تا چهارتایی خودشان محک می زنند.


حالا که قرار است به تعبیر ناقص من خودت را به در و دیوار بزنی تا من برگردم و اظهار پشیمانی کنم از گذشته خرابم و تو هم رفویش کنی و قصه شتر دیدی ندیدی را برای لالایی شب هایم زمزمه کنی ، من آمدم و می آیم هر چند ناقص و دست و پا شکسته  و تو هم به قدر اعمال و ارزش من نه ، به قدر امیدی که به تو خواهم بست (2)،ظرفم را پر کن.


ماه رجب بر همه مبارک.


(1)    خاب الوافدون علی غیرک و خسر المتعرضون الا لک...


(2)    یا من ارجوه لکل خیر ...


پنجشنبه 13 تیر 1387 , ساعت 11:49 صبح

...وجام به پیرمرد رسید.دیگر مادربزرگ نمی گوید که به هرکدام از اینها یک توپ بدهند تا اینقدر دنبالش ندوند.


غرور ملی رسوب کرده در رگ هایمان جایش را به عشق ورزیدن به فوتبال زیبا داد .به قول غربی ها الهه فوتبال اینبار حق را به حق دار رساند و تیم های یک روزه و یک ماهه و یک دوره ای همه زمین گیر شدند تا جادوی پاس های تک ضرب و فوتبال شناور کاری کند که آلمان دوباره برنگردد و مربی اش شجاعانه اعتراف کند که :«اسپانیا از ما بهتر بود.»


و چه کادویی بهتر از قهرمانی که پدر بزرگ به نوه هایش داد و حالا مثل یک قهرمان از تیم ملی وداع می کند و به قول خودش فقط اسم تیم های قهرمان است که در تاریخ ثبت خواهد شد.


سه‏شنبه 4 تیر 1387 , ساعت 10:51 صبح

بعضی وقتها که خیلی شرایط به ما سخت می گیرد و از در و دیوار مشکل و بدبختی رویمان آوار می شود یک دفعه علامت سوالی در ذهنمان نقش می بندد که آیا خدا اینها را می بیند ؟ و دلش برای بنده ی فرورفته در این بلایا می سوزد؟


وقتی بچه ای که می تواند 50 سالش هم باشد دچار بیماری خیلی عادی مثل سرماخوردگی می شود و می بینم که مادرش چگونه با او همدردی می کند و همه بیماری ها و مشکلاتش فراموش می شود و فکر و ذکرش همان بچه حتی بی وفا می شود


و مادری که ما را به دنیا آورده و خلق نکرده و در ظاهر بزرگمان کرده و بزرگوارمان نکرده این گونه است واقعا خدا چگونه می تواند باشد؟


باید به خدا تبریک گفت که با آفریدن مادر به زندگی انسان انرژی داد که هیچ وقت تمام نمی شود

خدا مادرهایتان را برایتان نگاه دارد و روز همه شان   خیلی خیلی مبارک
جمعه 17 خرداد 1387 , ساعت 2:9 عصر

این شعر را خیلی دوست دارم.از محمدعلی بهمنی است.شاید کسی ندیده باشد.


زنده‏تر از تو کسی نیست، چرا گریه کنیم؟

مرگمان باد و مباد آن که تو را گریه کنیم

هفت پشت عطش از نام زلالت لرزید

ما که باشیم که در سوگ شما گریه کنیم؟

رفتنت آینه آمدنت‏بود، ببخش

شب میلاد تو تلخ است که ما گریه کنیم

ما به جسم شهدا گریه نکردیم، مگر

می‏توانیم به جان شهدا گریه کنیم؟

گوش جان باز به فتوای تو داریم، بگو!

با چنین حال بمیریم و یا گریه کنیم؟

ای تو با لهجه خورشید سراینده ما

ما تو را با چه زبانی به خدا گریه کنیم؟

آسمانا همه ابریم گره خورده به هم

سر به دامان کدام عقده‏گشا گریه کنیم؟

باغبانا! زتو و چشم تو آموخته‏ایم

که به جان تشنگی باغچه‏ها گریه کنیم


پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 , ساعت 12:17 عصر

مهمترین تفاوت گنجشک با یاکریم چیست؟


هرکس برای خودش ایده محترمی دارد.از جثه بزرگشان گرفته تا مرامشان.


نمی دانم تا به حال توانسته اید گنجشک ها را از فاصله نیم متری ملاحظه کنید؟


من به جز موارد خاص، فقط در قفس به این مهم نائل شدم.اما تا دلتان بخواهد یاکریم دیده و گرفته ام.


نمی دانم واقعا این حیوان که باز نمی دانم چرا «یاکریم» نام گرفته با آن قوقوی معروفش ،چرا اینقدر پرزدن برایش مشقت بار است.برای همین هم توصیه بدی نیست که از تیره پرندگان به خزندگان و ... تغییر جناح بدهد و شاخی ، دندانی ، پنجه ای برگزیند تا اینقدر طعمه ی گربه های چموش پایتخت نشود.


اما جدای از اینها بر خودم لازم می دانم از این حیوان دفاع کنم.


بالاخره حد خودش را می داند و در صورت طعمه شدنش توسط گربه ها ، رییس اتحادیه و فلان مسوول و ممدوح شان بیانیه نمی دهد و آن تازه در گذشته را تا عرش بالا نمی برد که مثلا در راه فلان و بهمان هدف متعالی به دست دشمن گربه صفت تکه تکه شده و یا از آن طرف، کلا او را طرد نمی کنند که بی عرضه بوده و دست و پا چلفتی، و «یاکریم» نبوده که به دست گربه افتاده. بالاخره یاکریم ها بهتر از همه خودشان را می شناسند.این نوک دراز و هیکل بزرگ هم جزو فطرتشان است.


حالا من که گنجشک کوچک و فرز و چالاک را ترجیح می دهم، یک عده ای هم عاشق یاکریم هستند.بالاخره اگر آنها نبودند چه کسی می توانست توی پیاده روها سرگرممان کند و مدام لایی بکشد.


دوشنبه 2 اردیبهشت 1387 , ساعت 9:56 صبح

نمی دانم تا به حال به تعداد آرای نمایندگان مجلس شهرهای دیگر دقت کرده اید؟


یک جورهایی متوجه خواهید شد که چرا به طور مثال در مجلس فعلی این همه مشکل به وجود آمد و به نظر می رسد تا این رویه باشد مشکلات هم سرجایش خواهد بود.


با یک حساب سرانگشتی نیمی از منتخبین با رایی کمتر از 50000 نفر وارد مجلس می شوند و از قدرتی برخوردار می گردند که واقعا در بعضی موارد بزرگتر از سایزشان هست.


اولا که مسئله تقلب و این جور موارد خیلی باب شده و خریدن بیست سی هزار رای کار سختی نیست.


دوم که همین نماینده ها در تصمیمات کلان به جای منافع ملی می روند سمت خواسته های منطقه ای و یا شخصی شان و می بینیم که در مورد امور کوچک و بزرگ حتی نظر کمیسیون ها که قرار است تخصصی تر هم باشند در صحن مجلس با شکست مفتضحانه ای روبرو می شود.


مثال دم دستی اش همان بودجه است که آثار تورمی اش را مشاهده می کنیم.


سوم هم که همین لابی بازی های معروف است که کاملا بدیهی است.بالاخره بعضی از این دوستان نیاز به برادر بزرگتر دارند.


البته واقعا همه شان این طوری نیستند .


ولی کاریش هم نمی شود کرد که اگر این رویه را تغییر دهند آمار مشارکت مردم سقوط آزاد می کند.


بالاخره اون روستاییه عقلش از من و تو بیشتر می رسد و به کسی رای می دهد که برایش فلان کار را انجام دهد و نه مثل ما تهرانیها به احزابی رای دهد که بیشتر دنبال منافع خودشان و با انصاف هایشان دنبال منافع ملی باشند.


لینک نوشت:


یک مطلب نه چندان جدید ولی با بیان جالب و به سبک و سیاق جانا سخن از دل ما می گویی از


محمدرضا زائری


قیمت های پروژه های کارشناسی ارشد و دکترا هم جالبه

پایان نامه
چهارشنبه 28 فروردین 1387 , ساعت 10:40 صبح

انفجار شیراز حادثه دردآوری بود.نزدیک به دویست نفر کشته و زخمی چیزی نیست که حتی در خلاصه اخبار ساعت 9 سیما هم نیاید. آن هم در حالتی که سفر وزیر خارجه ی یک کشور کم اهمیت آسیایی و عقد قرارداد احداث خط آهن با هند جزو همین اخبار برگزیده باشند.


خیلی وقت است که گروهی که هیچ سهمی در صداو سیما ندارند این رسانه را متهم به کار جناحی می کنند .ولی من معتقدم که بهتر است رسانه ملی را رسانه چند مدیر خاص بنامیم که دایره فکر و بینش محدودی دارند و در حالی که عالی ترین مقامات کشوری با پیام تسلیت به این حادثه پرداخته اند و شبکه های خارجی هم کلی مانور دادند ،فقط به ارائه ی اخبار سوخته و جهت دار از این مسئله پرداخت.


یکشنبه 25 فروردین 1387 , ساعت 2:24 عصر

دیشب نصفه شبی خیابان های تهران را گز کردم.


نمی دانید چه حسی به آدم دست می دهد وقتی پیاده ای و از شلوغی و همهمه ی روز ها خبری نیست.


و از آن مهمتر در امنیتی به سر می بری که آنقدر بدیهی شده که یادت می رود در کشورهای همسایه و حتی در پیشرفته های اروپایی و آمریکایی هم از این خبرها نیست.


انتقاد و نقد و حتی شلوغ کردن نسل جوان در بعضی موارد لازم است اما دیدم دارد یادم می رود که با وجود همه ی نواقص، زیبایی هایی وجود دارد که از فرط بدیهی بودن کمتر به چشممان می آید.


یادم باشد حتما از کسانی که این امنیت را به امثال من هدیه دادند تشکر کنم.شاید خیلی هایشان در رویاهای نیمه شبی شان خواب این آرامش را می دیدندو الان روی سنگ قبرشان نوشته:


پاسدار اسلام  سرباز خمینی


پی نوشت:وقتی خبر انفجار شیراز و حواشی اش را شنیدم دچار کمی تردید شدم که امروز این مطلب را بنویسم یا نه.ولی دیدم منافاتی ندارد.اگر چه مکاشفه ی دیشب من در نهصد کیلومتر آن طرفتر به تجربه ای تلخ تبدیل شده که برای بازماندگان و مجروحینش طلب صبر و عرض تسلیت دارم.


جمعه 23 فروردین 1387 , ساعت 12:44 عصر

گفت: وقتی غلامی خریدم، از وی پرسیدم:« چه نامی؟» گفت:« تا چه خوانی!» گفتم:«چه خوری؟» گفت:«تا چه خورانی!» گفتم:« چه پوشی؟» گفت: تا چه پوشانی!» گفتم:« چه کار کنی؟» گفت:« تا چه کار فرمایی!» گفتم:« چه خواهی؟» گفت:« بنده را با خواست چه کار؟» پس با خود گفتم:« ای مسکین؛ تو در همهء عمر خدای ـ تعالی ـ را چنین بنده بوده ای؟ بندگی، باری از وی بیاموز.»

* ذکر ابراهیم ادهم؛ رحم الله علیه. تذکره الاولیا


مطلب بالا از وبلاگ فرهنگ دیار مهر برگرفته شده است.


پنجشنبه 22 فروردین 1387 , ساعت 10:23 صبح

از یکی از شیرینی فروشی های تهران شیرینی قزوینی خریدیم.شرینی های کوچک و خوشمزه و بامزه ای هستند.برای همین اصلا توی جعبه های بزرگ و با ارتفاع نما ندارند.


یعد که خانه آمدیم و درش را باز کردیم دیدیم که درب جعبه از هر طرف دوسانتی از خود جعبه بزرگتر است.احتمالا شیرینی فروش محترم همان درهای مارک دار خودش را بی زحمت بر روی جعبه هایی که از قزوین آمده زده و بی خیال توازن ناموزونش شده.


از طرفی در سفر امسال به اصفهان و یزد آدم های بیکاری بودند(البته این هم یک نوعی کار است) که جلوی در شیرینی فروشی های معتبر آنجا پرسه می زدند و از عابران و کسانی که توی صف ایستاده بودند می پرسیدند: گز نمی خواهید.باقلوا شش لوز و.... و آنها را با قیمتی بیشتر و در حدود یک و نیم برابر پیشنهاد می دادند.


جالب این بود که آن شیرینی فروشی های معروف هم یا نیمه وقت باز بودند و یا مدام قطاب و گز تمام می کردند تا خدای نکرده این بندگان خدا رزق شان قطع نشود. 


پی نوشت: یک راه حل ابتکاری برای شیرینی فروشیهای معتبر و پرمشتری این است که مدام سایز جعبه هایشان را عوض کنند تا متقلبان را کمی به زحمت بیاندازند.البته اگر همه شان شبیه این شیرینی فروشی ذکر شده نباشند.


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

[14/4/1387- 11:50 ص] قصه تکراری من و تو
[13/4/1387- 11:49 ص] باز هم یک قرمز دیگر
[4/4/1387- 10:51 ص] روز مادر
[17/3/1387- 2:9 ع] بی عنوان
[5/2/1387- 12:17 ع] اگر گنجشک نیستی، یاکریم باش!
[2/2/1387- 9:56 ص] برادر کوچیکه!
[28/1/1387- 10:40 ص] رسانه م ل ی!
[25/1/1387- 2:24 ع] در شهر خبری نیست!
[23/1/1387- 12:44 ع] بندگی!
[22/1/1387- 10:23 ص] شیرینی!
[18/1/1387- 5:32 ع] دنیای تازه!